
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون
شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای
تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو
ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای
پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در
میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک
عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در
قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه
دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی
قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا
که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه
کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ

رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک
رهگذار عمر راهی بر فضایی دور یا نزدیک
کَس نمی داند کدامین روز می آید . . .
کَس نمی داند کدامین روز می میرد
چیست این افسانه هستی خدایا چیست ؟
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست ؟
کَس نمی داند کدامین روز می آید . . .
کَس نمی داند کدامین روز می میرد
صحبت از مهر و محبت چیست ؟
جای آن در قلب ما خالیست !!
روزی انسان برده عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی پیمود
کَس نمی داند کدامین روز می آید
کَس نمی داند کدامین روز می میرد
چیست این افسانه هستی خدایا چیست ؟
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست ؟
کَس نمی داند کدامین روز می آید . . .
کَس نمی داند کدامین روز می میرد . . .

به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من ...
به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن
معنیه آوازم این بود ، ته بن بست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود
گفتنی ها را می گفتیم اگه فرصت یه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن
اگه روی صلیب ویرون شدم من
شرف نفس من اگه شد قفس من ...
به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن
تو شبای سکوت فریاد من بود
ته جنگل خواب بیداریِ رود
از غروب هراس تا صبح ما بود
تیغ خشم خلیل بر قلب نمرود
در عذاب تشنگی گُم
حسرت من بوی گندم
بر دلم داغ شقایق
از عذاب تلخ مردم
از کسی که مثل بختک تو شبام انداخته سایه
یه سئوال ساده کردم
نفرت من شد گلایه